به گزارش خبرگزاری تسنیم از زنجان، زنجانِ قبل از انقلاب، شهری بود آرام؛ اما آرامشی که نه از امنیت، بلکه از ترس میآمد. سکوتی که بر کوچهها، مدارس و حتی خانهها سایه انداخته بود، حاصل سالها خفقان و سرکوب بود.
مسعود بابازاده، از نوجوانان فعال و شاهد عینی روزهای انقلاب در زنجان، روایت خود را از همان نقطهای آغاز میکند که بعدها به یکی از نمادهای پیروزی مردم بدل شد؛ چهارراه پهلوی سابق، که پس از فرار شاه، «میدان انقلاب» نام گرفت. خانه پدری او در همان حوالی قرار داشت؛ جایی که صدای شعارهای مردم، ترسهای انباشته سالها را فرو ریخت.
او میگوید: مردم زنجان، مانند بسیاری از شهرهای دیگر، عمداً در بیخبری نگه داشته شده بودند. رژیم پهلوی نمیخواست جامعه بداند در کشور چه میگذرد. فساد در سطوح بالا جریان داشت و حاکمیت، خود مروج بیبندوباری و ابتذال بود. مشروبفروشیها بیشتر از کتابفروشیها بودند و کتاب، کالایی غریب در سبد فرهنگی مردم به شمار میرفت. مطالعه جرم نبود، اما خطر داشت؛ چراکه آگاهی، دشمن اصلی رژیم بود.
فقر، واقعیتی انکارناپذیر در زندگی مردم بود. جز قشر محدودی، اغلب خانوادهها از ابتداییترین امکانات محروم بودند. تلفن خانگی و خودرو شخصی، نماد اشرافیت محسوب میشد. بابازاده به یاد میآورد در کوچهای که به نام یکی از ثروتمندان زنجان ثبت شده بود، شمار خودروها به انگشتان یک دست هم نمیرسید. این شکاف طبقاتی، در کنار تحقیر فرهنگی مردم مذهبی، خشم فروخوردهای را در جامعه انباشته کرده بود.
رژیم پهلوی با دین سر آشتی نداشت. در مدارس، روز با سرود شاهنشاهی آغاز میشد و دانشآموزان موظف بودند برای سلامتی شاه و خاندانش دعا کنند. دختران محجبه با فشار و تهدید مواجه بودند و بسیاری از خانوادههای مذهبی، نگران آینده تحصیلی فرزندانشان بودند. دین، در گفتمان رسمی، عامل عقبماندگی معرفی میشد و دینداران با برچسب «اُمل» و «مرتجع» تحقیر میشدند.
ساواک، سایه دائمی زندگی مردم بود. ترس، فقط یک حس نبود؛ یک قاعده زیستن بود. همه میدانستند که دیوارها گوش دارند. صحبت از سیاست، حتی در جمعهای خانوادگی، خطرناک بود. کمتر کسی جرئت میکرد نامی از امام خمینی(ره) ببرد. روحانیونی که به دربار نزدیک بودند، اجازه منبر داشتند؛ اما روحانیت مستقل و مردمی یا ساکت شده بود یا تحت نظر قرار داشت. همین روحانیت درباری، بعدها به یکی از محورهای انتقاد جدی امام راحل تبدیل شد.
در چنین فضایی، زنجان شهری بود با چند سینما، مشروبفروشی، قمارخانه و دکههایی که روی جلد نشریاتشان تصاویر بازیگران و خوانندگان غربزده دیده میشد. جشنهای تولد شاه با هزینههای گزاف برگزار میشد، در حالی که زندانها مملو از جوانان و روحانیونی بود که تنها جرمشان، فکر کردن و سؤال پرسیدن بود.
اما درست در دل همین خفقان، مساجد به پناهگاه آگاهی تبدیل شدند. مسجد جامع، مسجد دمیریه، حسینیه اعظم و بهویژه مسجد حضرت ولیعصر(عج) ـ معروف به مسجد ملا ـ نقش محوری در بیداری مردم داشتند.
بابازاده با تأکید میگوید: «قلب تپنده انقلاب در زنجان، مسجد ولیعصر(عج) بود.» تصمیمها، برنامهریزیها و حتی انتقال پیامهای امام، در همین فضاهای به ظاهر ساده شکل میگرفت.
سال 1352، دستگیری 18 نفر از روحانیان و جوانان مکتب جعفری، نقطهای تعیینکننده بود. چهرههایی چون آیتالله شجاعی و حجتالاسلام سید مجتبی موسوی بازداشت شدند و این پیام را به جامعه دادند که مسیر بیداری، هزینه دارد. بابازاده که آن زمان نوجوانی بیش نبود، بهتدریج وارد جلسات مخفی شد؛ جلساتی که هر بار شرکت در آن، خطر بازداشت یا بدتر از آن را به همراه داشت.
جرقه اصلی بیداری او، نوروز 1356 و سفری به تهران بود. آشنایی با جمعی مسجدی و روحانیای به نام حاج ابوالقاسم مقدس، مسیر زندگیاش را تغییر داد. بعدها فهمید این روحانی تحت تعقیب ساواک بوده است. همان روزها، اندیشههای دکتر علی شریعتی و شهید مطهری، آرامآرام میان جوانان زنجان دستبهدست میشد؛ اندیشههایی که دین را از حاشیه به متن زندگی اجتماعی بازمیگرداند.
با حضور حجتالاسلام رضوانی و سپس حجتالاسلام هادی غفاری در زنجان، جلسات مسجد ولیعصر(عج) جان تازهای گرفت. سخنرانیها، هوشمندانه و نمادین بود. از تخته سیاه استفاده میشد، از مثال و کنایه، تا پیام منتقل شود بیآنکه نامی برده شود. نام امام خمینی(ره) با ترس گفته میشد؛ اما عشق او، بینام هم در دلها زنده بود.
سال 1357، سال شکستن سد ترس بود. دانشآموزان دبیرستان پهلوی، با تغییر نام مدرسه به «دکتر شریعتی»، اعتصاب کردند. این حرکت، آغاز موجی از اعتراضات دانشآموزی شد که به خیابانها کشیده شد. دختران و پسران جوان، پیشقراول تظاهرات شدند و نشان دادند نسل جدید، دیگر حاضر به سکوت نیست.
شهادت احمد مرتضایی، نقطه عطفی در تاریخ انقلاب زنجان بود. پیکر او، مردم را از خانهها به خیابانها کشاند. راهپیمایی تاریخی بانوان زنجان در 9 شهریور، تیر خلاص بر پیکر ترس بود؛ زنانی که با چادر و حجاب، فریاد اعتراض سر دادند و معادلات رژیم را برهم زدند.
بهیادماندنیترین خاطره بابازاده، شب فرار شاه است. شبی سرد که مردم زنجان، بیهیچ ترسی، خیابانها را پر کردند. او با یک ضبط صوت ساده، صدای راهپیمایی شبانه مردم را از خیابان سعدی تا سبزهمیدان ثبت کرد. صدایی که به گفته خودش، «سند تاریخی عبور یک شهر از ترس» است. چند روز بعد، در 29 دی، چهارراه پهلوی برای همیشه «میدان انقلاب» شد.
پس از پیروزی انقلاب، زنجان نیز روزهای حساسی را پشت سر گذاشت. اختلافنظرها، سهمخواهی گروهها و تهدیدهای داخلی، انقلاب نوپا را نشانه رفته بود. در این میان، جوانان مؤمن و انقلابی، برای حفظ یکپارچگی ایران، راهی جبهههای داخلی شدند. شکلگیری سپاه و کمیتهها، پاسخی به همین تهدیدها بود.
بابازاده در پایان روایتش، نسل امروز را مخاطب قرار میدهد؛ نسلی که انقلاب را ندیده، اما میراثدار آن است. او میگوید: «این انقلاب با مطالعه و آگاهی شکل گرفت و فقط با همان زنده میماند.» به باور او، انقلاب اسلامی، حاصل خون هزاران شهید است؛ راهی که با لالهها نشانهگذاری شده و مسئولیت پاسداری از آن، امروز بر دوش جوانان است.
انتهای پیام/




ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0