به گزارش خبرنگار مهر، سهیل ملکی نویسنده و بازیگر تئاتر در واکنش به شهادت دانشآموزان مینابی در حمله رژیم جنایتکار صهیونیستی و آمریکا دلنوشتهای را به نگارش درآورد.
در یادداشت ملکی آمده است:
«هوا حدودِ، گرگ و میش و خواب بود. سال، سال تحریم و تنبیه و حدود زمستان شصت و سه بود، گمان کنم باز حدود اذان صبح بود که هول آژیر خطر را شنیدم. کلمات گوینده گنگ بود، فقط در لا به لای موج رادیو شنیدم که گفت: «علامتی که هم اکنون میشنوید …» و دست پدر بود که دستم را گرفت و خواب و بیدار مرا به زیر پله برد و صدای آژیر خطر و پناهگاه و صدای انفجار و سال، همان «سال جنگ» بود. من در همان سالها و همان هشت سال بزرگ شدم، به مانند همه هم سالانم که باز برخی شان نیستند و در همان روزها، مسافر عالم ناز شدند، زیست کردم و تمامی مشق ها و تصمیم های کبری و مهمان های ناخوانده و ریز علی خواجوی ها و حسین فهمیده ها را در زیر سوسوی چراغ نفتی و زیر کرسی نوشتم و شعرهای ای ایران، ای مرز پر گهر را حفظ کردم.
حالا سالها از آن روزها می گذرد، آن جنگ و آن روزها تمام شد و باز این روزها مرا سخت یاد آن روزها انداخت، اما این روزها غربتش با آن روزها بسیار متفاوت است. بزرگتر که میشوی، دیگر آن کودک دیروز نیستی و از رویای توپ دو لایه و گل کوچک تا همین روزها، همه چیز برایت تغییر میکند. باز جنگ شده است، باز به حقیقت تهمت زده اند. تلویزیون را روشن میکنم، مجری میگوید صدها نفر در میناب همسایه خدا شده اند و حالا آنان در سرزمینی دیگر و این بار مشق های خود را به خط نور و بسم الله می نویسند. پناه بر کلمه! چه مزمور مادرانه ای. مجری میگوید آنان کودکانی بودند، سنی نداشتند هنوز. هنوز هم که به جنوب میروی بوی بوسه مادران و باروت تفنگهای جنگ در کوچه هایش پیچیده و جنوب همیشه پر سوال و پر مهر است.
دیگر یارای این را ندارم که زیرنویس را بخوانم، یارای آن را ندارم که کلمه ای برایشان بنویسم. آنان کودکانی بودند. همین. نه کلمه ای کم و نه کلمه ای اضافه. میخواهم برایشان بنویسم، آخر کودک بودند، اما کلمات با قلمم غریبه شده اند. نامهایشان را می خوانم، نه یکبار، بل چند بار، کودکی خود را در بین آنان می بینم، پسرکی هفت ساله که در خواب و بیدار پناه و پناهگاه و آژیر خطر زیست و بزرگ شد.
چقدر عجیب است برای کودکانی که نمیشناسی و فقط با خواندن نام آنان، زار بزنی. برای نام و نشانی صدو شصت و چند نفر دانش آموز. برگرد و دوباره بخوان صد و شصت و چند نفر دانش آموز.
یعنی کودکانی که هنوز معنی کلماتی مثل تحریم، تهدید، پادمان، اتمی، مذاکره و شاید وزارت جنگ را نمی دانستند. آنانی که داشتند در سر زنگ جغرافی نام دریای کاسپین و خلیج فارس را با صدای بلند می خواندند و معلم به آنان میگفت هرکدام کجای نقشه میهن است. آنانی که در زنگ تاریخ نام شاهان ایرانی را باید می خواندند و یاد گرفتند کدام خادم و کدام خائن بود. آنانی که شاید روزی قصه رستم و سهراب را می خواندند و همه این اندیشه ها طوری در ذهن من سیال است که حتی قصه سوگ سیاوش هم بر این درد بی درمانم اثری ندارد.
نام آنان را باز می خوانم. پناه بر شعر! چه غریبه های آشنایی. گویی بر بالای سر کالبد خود گریه میکنم. گویی کودکی خودم را به خاک میسپارم که چرا کسی که از زندگی اش چیزی نفهمید، یک شبه تمام شد و این اول بار است که «عزای عمومی» را با جسم و جان و این گونه عمیق احساس کردم.»
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0